
اما امروز به يه مطلبي بر خوردم ديدم عين حقيقته .
يه سخن از امام خميني – رضوان الله تعالي عليه – (در مقدمه کتاب شرح حديث جنود عقل و جهل) که ضمن تاکيد بر عدم کارآيي کتابهاي علمي و فلسفي درباره اخلاق نوشته شده بود:
( به نظر قاصر ، اخلاق علمي و تاريخي و همين طور تفسير ادبي و علمي و شرح احاديث بدين منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعيد قريب نمودن است …به عبارت ديگر کتاب اخلاق ، موعظه کتبيه بايد باشد و خود معالجه عيبها و دردها کند نه آنکه راه علاج نشان دهد . ريشه هاي اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن ، يک نفر را به مقصد نزديک نکند و يک قلب ظلماني را نور ندهد و يک خلق فاسد را صلاح ننمايد . کتاب اخلاق آن است که با مطالعه آن نفس قاسي، نرم ريال غير مهذب ، مهذّب و ظلماني ، نوراني شود ، و آن به آن است که عالم در ضمن راهنمايي ، راهبر ، و در ضمن ارئخ علاج ، معالج باشد و کتاب ، خورد داروي درد باشد نه نسخه دوا نما .)
حقيقت اينه که بسياري از کتابهاي اخلاقي که ميخونيم اصلا فايده نميکنه يا شايد يه مدت مفيد باشه اما بازم برميگرديم سر خونه اولمون . اما به نظر بهترين راه ديدن الگو هاي عيني اخلاقيه که آدم با ديدنشون با مقايسه کردنشون با خودش بتونه دقيقا خودش رو بسازه و بفهمه کجاي کارش اشکالش داره .
منم که ميخواستم براي آمادگي براي ظهور کتابهاي اخلاقي بخونم بهتر ديدم برم سراغ کساني که امام زمان (عج) ازشون راضي بوده تا شايد بتونم خودم رو شبيه اونا کنم .
يکي از اين افراد شيخ رجب علي خياط بوده . خوشا به حالش . درباره اش حتما شنيديد . بزرگترين هنر شيخ اين بود که به کيمياي محبت خدا دست پيدا کرده بود ، خودش ميگفت:) حقيقت کيميا تحصيل خودِ خدا ست …. محبت به خدا ، آخرين منزل بندگي است … ميزان ارزش اعمال ، محبت عامل به خداوند متعال است .)
شيخ رجب علي خيلي هم از ما دور نيست متولد 1262 هجري شمسي بوده . در تهران متولد شده و پدرش مشهدي باقر يه کارگر ساده بوده وقتي رجبعلي 12 سالش بوده پدرش از دنيا رفت.
خانه شيخ :
خانه شيخ خانه اي خشتي و ساده بوده که هر وقت بارون ميومده سقفش چکه ميکرده فرزندش ميگه : يک روز باراني ،يکي از امراي ارتش با چند تن از شخصيتهاي کشوري به خانه ما آمده بودند ، ما لگن و کاسه زير چکه هاي باران گذاشته بوديم او وضع زندگي ما را ديد و رفت دو قطعه زمين خريد و آنها را به پدرم نشان داد و گفت يکي را براي شما خريده ام و ديگري را براي خودم .پدرم گفت : آن چه داريم براي ما کافي است .
حالا با خودم ميگم ما هم ادعاي قناعت داريم !!! اما قناعت ما کجا و قناعت مردان خدا کجا ....
جناب شيخ يکي از اطاقهاي منزلش را به يک راننده تاکسي اجاره داده بود ماهيانه 20 تومان از او کرايه ميگرفت تا اينکه همسرش دختري به دنيا آورد هنگامي که شيخ در گوش دختر اذان گفت يه دو توماني کنار قنداقش گذاشت و گفت: آقا يدالله حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جاي 20 تومان 18 تومان بده !!!
اما الان چي ؟ مستاجر بيچاره اگه بچه دار بشه صاحب خونه يا بيرونش ميکنه يا بايد کرايه رو بالا ببره !!!
تو رو خدا بياييم ببينيم امام زمان به سراغ چه جور آدمايي ميرفته شايد ما هم اصلاح بشيم .
لباس شيخ :
لباس شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسي که مي پوشيد نيمه روحاني بود اما نکته قابل توجهش اينه که حتي در پوشيدن لباس هم قصد قربت داشت . يه روز براي خوشايند ديگران عبا به تن کرد و در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند خود شيخ داستان رو اينگونه تعريف ميکنه :( نفس اعجوبه است شبي ديدم حجاب ]تاريکي باطن[دارم و طبق معمول نميتوانم حضور پيدا کنم ، ريشه يابي کردم با تقاضاي عاجزانه متوجه شدم که عصر روز گذشته که يکي از اشراف تهران به ديدنم آمده بود گفت : دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما بخوانم من براي خوشايند او هنگام نماز عباي خود را به دوش انداختم ....)
غذاي شيخ :
شيخ دنبال غذاهاي لذيذ نبود ، بيشتر وقتها از غذايهاي ساده استفاده ميکرد . سر سفره رو به قبله و دو زانو مي نسشت و به طور خميده غذا ميخورد و گاهي هم بشقاب را به دست ميگرفت هميشه غذا را با اشتها ميخورد و گاهي مقداري از غذايش را در بشقاب يکي از دوستان که دستش ميرسيد ميگذاشت .هنگام غذا خورد صحبت نميکرد و ديگران هم به احترام او سکوت ميکردند اگر کسي او را به مهماني دعوت ميکرد معمولا دعوتش را رد نميکرد .
شغل شيخ :
خياطي ميکرد . از اين رو به شيخ رجبعلي خياط معروف است . در کار خود بسيار جدي و کوشا بود تا آخرين روزهاي زندگي تلاش کرد تا با دست رنج خود زندگيش را اداره کند . با اين که ارادتمندان وي با دل و جان حاضر بودند زندگي ساده او را اداره کنند ، ولي او حاضر به چنين کاري نميشد .
چه خوب به احاديث عمل ميکرد . عبادت ده بخش دارد و نه بخش آن در طلب روزي حلال است .
شيخ در گرفتن اجرت براي کار خياطي بسيار با انصاف بود . به اندازه اي که سوزن ميزد و به اندازه اي که کار ميکرد مزد ميگرفت . به هيچ وجه حاضر نبود از مشتري خود چيزي دريافت کند . از اين رو اگر کسي ميگفت جناب شيخ اجازه بدهيد اجرت بيشتري بدهم قبول نميکرد .
اگر پس از انجام کار ميديد کمتر از مقداري که پيش بيني کرده کار انجام داده ، مبلغي را که به نظرش اضافه بود به مشتري باز ميگرداند .
يکي از روحانيون نقل ميکند که عبا و قبا و لبّاده اي بردم و به جناب شيخ دادم بدوزد گفتم چقدر بدهم؟
گفت : دو روز کار ميبرد چهل تومان . روزي که رفتم کار را تحويل بگيرم گفت : اجرتش ميشود بيست تومان گفتم : فرموده بوديد چهل تومان ؟ گفت فکر کردم دو روز کار ميبرد ولي يک روز کار برد .
انصافا اين جور آدما ديگه پيدا ميشن ؟
فکر کنم اگه بخواهيم درس اخلاق هم بگيريم بايد بياييم سراغ امثال رجب علي خياط.
ادامه دارد
سلام به همگی عاشقان و منتظران مولا ، سلام به همه شما مردم دنيا که مهدی (عج) مولای شما هم هست هر چند که ندونيد
عيد همگی تون مبارک
امروز روز ولادت مولا صاحب الزمان (عج) است.
اما جاي مولود اين روز هنوز خاليه ... هنوز آقامون توي غربته ...
ميدونيد چرا ؟؟؟
اين رو بهتره از زبون پدرشون مولا امير المومنين بشنويم ، يه شب مولا که غم بزرگي رو دلش سنگيني ميکرد دست يار وفادار خودشون رو با مهربوني گرفتن و مثل کسي که دلش ميخواد درد دل کنه بهش نگاه کرد و اون رو به جاي خلوتي برد.... به قبرستون کوفه ...بريد توی اون حال و هوا ...خوش به حال کميل ..... چه لياقتی ....
بعد بهش گفت : کميل اين قلبها مثل ظرفهايي هستند که بهترينشون بزرگترين و جادارترين شونه پس هر چي که بهت ميگم تو قلبت نگهدار [فراموش نکن]. ...
بازم خوش به حال کميل که قلبش جای حرفا و اسرار امام رو داره ...
مقداري صحبت کردن تا اينکه بعد به سينه شون اشاره کردن و فرمودن :
(اينجا دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند ؟
آرى تيزهوشانى مى يابم اما مورد اعتماد نمى باشند .) بعد يه مکثي کردن گفتن :
(دين را وسيله دنيا قرار داده ، و با نعمت هاى خدا بر بندگان ، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند.)
اگه من جاي کميل بودم با خودم ميگفتم خب آقا جون خيلی ها هم اينطوری نيستن ... اما بدون اينکه کميل حرفی بزنه آقا باز ادامه داد :
گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند اما ژرف انديشيِ لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اولين شبهه اى ، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند؛ پس نه آنها ، و نه اينها ، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند.
باز آقا با سوز سينه ادامه ميده :
يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذت بوده ، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد ، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد .
اينجا اگه من به جاي کميل بودم ميزدم زير گريه . اما کميل آقا رو داشته اما ما چی ؟؟
شايد نميدونسته آقا داره از چي و چه زمانی حرف ميزنه ... نميدونم .
اما خوب اين قسمت رو بخونيد تا ببينيد جريان صحبتهاي آقا فقط مربوط به خود مولا نيست بلکه پسرشون رو هم شامل ميشه ...
آقا با دلي پر غم ادامه ميده :
آرى ! خداوندا! زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان ، تا حجت خدا باطل نشود ، و نشانه هايش از ميان نرود. تعدادشان چقدر؟ و در كجا هستند؟ به خدا سوگند ! كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا ، بزرگ مقدارند .
خدا به وسيله آنان حجت ها و نشان هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد ، و در دل هاى آن بكارد، آنان كه دانش ، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده ، و روح يقين را در يافته اند ، كه آنچه را خوشگذران ها دشوار مى شمارند ، آسان گرفتند، و آن چه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند . در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم! كميل! هرگاه خواستى بازگرد.
اما حالا چي شد که من شب عيدی اين حديث رو ديدم
خدا ميدونه ... ولي خيلي به فکر فرو رفتم . با خودم ميگفتم چرا آقا نمياد ؟
چرا ما اينقدر از مولامون دوريم ؟
مثل اينکه خدا خواست و جوابم رو اينطوري گرفتم .
حالا دلم بيشتر از اينکه براي خودم بسوزه براي غربت آقا ميسوزه براي اينکه ميدونم من ..
همش تقصير منه . منه نوعی ....
يا قابل اعتماد نيستم
يا ژرف انديش نيستم
يا دنبال لذت دنيا هستم
يا براي دنيا حرص ميزنم
يا دين رو به بازي گرفتم
يا فقط فخر ميفروشم و اهل عمل نيستم
خلاصه اينکه لايق نيستم
تا وقتي که اينجوري هستم ...
شما چی فکر می کنيد؟
با همه اين حرفا دعا ميکنيم .
اللهم عجل لوليک الفرج
