
به نام خدا
دو سه پست گذشته درباره ایمان مطالبی نوشته بودم قصد داشتم ادامه بدم فرصت نشد بعد به مناجات شهید چمران بر خوردم دیدم چقدر به موضوع بحث مربوط میشه و الحمدلله امشب فرصت دست داد تا مطلب ایمان رو ادامه بدم و حدیث گهرباری از امام صادق (ع) مطرح شده بود :
امام صادق (ع ) فرمود: تا معرفت نیابید صالح نشوید و تا تصدیق نكنید معرفت نیابید و تا تسلیم نشوید تصدیق نکنید.
یکی از دوستان در قسمت نظرات مطلبی رو نوشته بودند که باعث شد درباره همون قدم اول یعنی اسلام بیشتر فکر کنم.. تسلیم شدن . نوشته بودند توی همون قدم اول مشکل داریم، دیدم حق با ایشونه. در همین رابطه به حدیثی بر خوردم .
امام صادق (علیه السلام) در روایتی به ابیبصیر میفرماید:
یا أبَا مُحَمَّدٍ! الإسْلامُ دَرَجَةٌ، قَالَ: قُلْتُ: نَعَم، قَالَ: وَالإیمَانُ عَلَى الإسْلامِ دَرَجَةٌ قالَ: قُلْْتُ: نَعَم، قَالَ: وَالتَّقْوى عَلَى الإیمَانِ دَرَجَةٌ، قالَ: قُلْتُ: نَعَم، قالَ: وَالیقینُ عَلَى التَّقْوى دَرَجَةٌ، قالَ: قُلْتُ: نَعَم، قالَ: فَمَا أُوتِی النَّاسُ أقَلَّ مِنَ الیقینِ، وَإنَّمَا تَمَسَّکتُمْ بِأدْنَى الإسْلامِ، فَإیاکمْ أنْ ینْفَلِتَ مِنْ أیدِیکمْ.
ای ابومحمد، اسلام پلۀ اول است. عرض کردم: آری. فرمود: و ایمان یک پله بالاتر از اسلام است. عرض کردم: آری. فرمود: و یقین یک پله بالاتر از تقوا است. عرض کردم: آری. فرمود: به مردم چیزی جز اندکی یقین داده نشده است و شما در حقیقت به پایینترین درجۀ اسلام چسبیدهاید. پس مواظب باشید از چنگتان نگریزد.
اسلام اولین نقطه و اولین قدم بر نردبان کمال است. قدم بعد از اسلام ایمان و بعد از آن یقین است .اما اولین قدم در راه رسیدن به کمال هوشیاری و بیداریه .انسان باید با هوشیاری، حجابها و تاریکیهای غفلت را کنار بزنه و به سوی نور حرکت کنه .در پست قبلی نوشته بودم چشمها را باید شست جور دیگر باید دید . الان مینویسم چشم ها را باید باز کرد باید دید. چون ما هنوز چشم هامون باز نیست ما وقتی بمیریم متوجه میشیم حقیقت چی بوده و ما در خواب بودیم.
مولا علی (علیه السلام) در روایتی چنین میفرماید: آيا کسی هست که پيش از آنکه عمرش به سر آيد، از خواب غفلت خويش بيدار شود؟
حالا ما میخوایم بیدار بشیم، چه عواملی باعث بیداری میشه ؟؟؟ آیه قرآن پاسخ میده :
﴿یا أَیهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْکُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَشِفاءٌ لِّما فِی الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾
اى مردم به یقین براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى و درمانى براى آنچه در سینههاست و رهنمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) خود در وصیتنامۀ اخلاقی به فرزند ارجمندش امام مجتبی (علیه السلام) میفرماید: أحْی قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ؛ دل خویش را با موعظه، زنده کن.
عوامل بیداری از خواب غفلت :
1- گوش شنوا داشتن و شنیدن سخنان حق و نصیحت ها و مواعظ و درس گرفتن .
2- فکر و اندیشه است .
در آیه قرآن از زبان اهل جهنم نقل شده :
﴿لَوْ کنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ﴾
اگر شنیده [و پذیرفته] بودیم یا تعقل کرده بودیم در [میان] دوزخیان نبودیم.
بیایید ما همینجا توی همین دنیا بیدار بشیم گوش بدیم و پند بگیریم و از اهل تفکر و تعقل باشیم.

دنیا
" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند. "
می خواستم شمع باشم
" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."

آيا ايمان يعني شناخت خدا ؟ آيا مومن کسيه که خدا رو بشناسه پيامبرانش رو بشناسه و کافر کسيه که اونها رو قبول نداشته باشه، کافر يعني کسي که وجود خدا رو انکار کنه ؟ آیا مومن کسيه که وجود خدا رو بپذيره ؟ اما شيطان هم خدا رو مي شناسه خدا رو قبول داره پيامبران رو قبول داره اما خداوند شيطان رو کافر معرفي ميکنه . پس معلوم ميشه شناختن کفايت نميکنه و معناي ايمان از شناختن ظاهري متفاوت ميشه علم ظاهري با ايمان فرق داره.
در حقيقت ايمان غير از علم و ادراکه . ايمان حظ قلبه . يعني به باور رسيدن قلبي،به طوريکه در عمل هم نمود پيدا کنه . مثلا ما ها ميدونيم مُرده هيچ کاري از دستش بر نمياد، اما ازش مي ترسيم نميتونيم جايي که مرده رو نگه ميدارن، بخوابيم . اما کسي که اين کار رو کرده ، شبها در قبرستان رفت و آمد کرده در شب بين قبر ها قدم زده او به اين باور رسيده و در عملش اين بارو مشاهده ميشه که هيچ ترسي نداره.
عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُونَ حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُونَ حَتَّى تُسَلِّمُوا.. اصول كافى ج : 3 ص : 79 رواية :3
امام صادق (ع ) فرمود: تا معرفت نيابيد صالح نشويد و تا تصديق نكنيد معرفت نيابيد و تا تسليم نشويد تصديق نکنيد.
1- تسليم 2- تصديق 3- معرفت => 4- صالح شدن => آمادگي براي ظهور امام زمان (عج)
اولين قدم براي دست يافتن به معرفت باطني(يعني ايمان) همون معرفت ظاهريه. تفکر در آيات و نشانه هاي الهي در خورشيد، ماه، زمين، درخت، ستاره، خاک، انسان و... همه و همه نشانه و آيه الهي هستند، بايد بيانديشيم، وجود خالق رو با عقلمون بفهميم و با قلبمون حس کنيم.
بسياري از افراط و تفريطهاي ما، و اهل عمل نبودن هاي ما، ناشي ازاينه، که علم مون قلبي نشده، فقط در حد علم ظاهري مونده، اما به قلب نرسيده باطني نشده. ما قرآن ميخونيم، اما تحت تاثير آيات جهنم قرار نميگيريم نمي ترسيم، دست از عمل زشتمون بر نميداريم ، تحت تاثير آيات بهشت قرار نميگيرم به انجام کاراي خوب شتاب نميکنيم. يعني با اينکه ميدونيم، اما فقط علم داريم، ايمان و شناخت قلبي پيدا نکرديم.
اما خداوند ميفرمايد : انما المومنون الذين اذا ذکروا الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته، زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوکلون .
همانا مومنان کسانی هستند که وقتی یاد خدا میکنند دلهای آنها خاشع و ترسان میشود و هنگامی که آیات بر آنها تلاوت میشود بر ایمانشان افزوده میشود و بر پروردگارشان توکل میکنند.
اما اشکال کجاست ؟ چرا به باور نميرسيم ؟ يکي از دلايلش غرق شدن در دنياست .حتما دلايل زيادند، اما، چيزي که خيلي نمود داره، اينه که من نوعي کار دارم ، درس دارم، بچه دارم ، زندگي دارم، شوهرم از راه ميرسه ، زنم توقعاتي داره ،کارمند يه اداره ام، مدير يک مجموعه ام، همه اينها ما رو به حدي مشغول ميکنه که اصلا ديگه وقتي نميمونه که بخوايم به خدا فکر کنيم و ايمانمون رو قلبي کنيم . اين بهانه ماست. نه؟؟؟
اما ما ها بايد توي همون کاري که ميکنيم، خدا رو پيدا کنيم ، خدا رو ببينيم ، حرفايي که ميشنويم از کنارش راحت رد نشيم ،خدا رو توي کارامون ببينيم ،توي اتفاقاي که برامون مي افته، نعمتهاي خدا رو پيدا کنيم، به حکمتهاي خدا فکر کنيم، قدرت خدا رو ببينيم، دنبالش بگرديم، باور کنيم که ديدن خدا ممکنه، فقط چشماي ما رو غبار گرفته. ما ها دنبالش نميگرديم . وقتي کسيمون ميميره به فکر مي افتيم باز که يه مدت ميگذره همه چيز عادي ميشه. اما نبايد بذاريم کارهاي روز مره ما ها رو اينقدر به خودش مشغول کنه،که خدا بره يه گوشه زندگيمون، فقط ساعت نماز ، يا يه وقت خاص .
بياييد فکر کنيم ؟ خدارو کجا ها ميشه ديد؟ آيا جايي هست که خدا توش نباشه ؟ مگه اينطور نيست که خدا همه جا هست ؟ پس چرا ما نميتونيم ببينيم ؟
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

میلاد با سعادت امام حسن عسگری (ع) پدر بزرگوار صاحب الزمان (عج) را به آن حضرت و همه عاشقان و شیعیان ایشان تبریک و تهنیت عرض مینمایم.
