
طریقه سیر و سلوک جناب شیخ با مسلک مدعیان طریقت، تفاوت اصولی داشت. او هیچ یک از فرقه های تصوف را قبول نداشت. طریقۀ او تعبد محض از رهنمودهای اهل بیت(ع) بود، از این رو نه تنها به واجبات، بلکه به مستحبات اهمیت میداد.
سحرها معمولا بیدار بود، بعد از آفتاب حدود نیم ساعت تا یک ساعت استراحت میکرد، بعد از ظهر ها هم گاهی استراحت مینمود.
شیخ با این که خود اهل کشف و شهود بود میفرمود: « در مکاشفه یقین نداشته باشید و هیچ وقت بر مکاشفه تکیه نکنید. همیشه رفتار و گفتار امامان را الگو قرار دهید.»
شیخ در تأکید بر تعبد و عمل به احکام الهی به این آیه تمسک مینمود:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد اگر خدا را يارى كنيد ياريتان مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد
میفرمود: «خدا بینیاز است، یاری خدا، عمل به احکام او و تمسک به سنّت پیامبر اوست؛ هیچ چیز مثل عمل به احکام برای ترقّی و تعالی بشر مؤثر نیست.»
دکتر حمید فرزام (1) یکی از شاگردان جناب شیخ، در توصیف تعبّد ایشان میگوید: شیخ شریعت و طریقت و حقیقت را با هم داشت، نه این که مانند درویشها پشت پا به شریعت بزند. اولین حرف ایشان به بنده این بود که :« برو حساب خُمست را بکن.»، ایشان در رفتار با دیگران خیلی متواضع بودند، همیشه خودشان در خانه را باز میکردند و اجازه ورود میداند، گاه بیتکلف ما را به اتاق کارشان میبردند که بساط خیاطی در آنجا بود.
شیخ هنگامی که همراه دوستان بود جلوتر از ایشان وارد نمیشد، به فرزندان علی و فاطمه(علیها اسلام) خیلی احترام میکرد، بارها دیده شد که دست و پایشان را میبوسید و به دیگران توصیه میکرد که با سیّدها احترام کنند. او نه تنها برای سیّدها بلکه برای همه مردم احترام قائل بود، خطاهای کسی را به رخ او نمیکشید و در ظاهر با او گرم میگرفت.
یکی از دوستان شیخ نقل میکند: در سالهایی که خدمت ایشان بودم، احساس نکردم که خواستۀ مهمی جز فرَج حضرت ولی عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) داشته باشد، به دوستان هم تذکّر میداد که حتی الامکان چیز جز فرج آقا را از خدا تقاضا نکنند، حالت انتظار تا حدّی در جناب شیخ قوّت داشت که اگر کسی از فرج ولی عصر صحبت میکرد منقلب میشد و میگریست.
نکته مهمی که شیخ بر آن تأکید داشت : آمادکی و آراستگی شخص منتظر بود، هر چند عمرش برای درک حضور آن بزرگوار کافی نباشد.در این باره داستانی از حضرت داود علیه السلام نقل میکرد: « آن حضرت در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپهای خاک بر میدارد و به جای دیگر می ریزد، از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود مورچه به سخن آمد که : معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای آن تپه در این محل قرار داده است! حضرت فرمود: با این جثّه کوچک تو تا کی میتوانی خاکهای این تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی آیا عمر تو کفاف خواهد کرد؟
مورچه گفت : همه اینها را میدانم، ولی خوشم اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام!
در اینجا حضرت داود علیه السلام منقلب شد و فهمید جریان درسی است برای او.»
جناب شیخ همیشه اصرار داشت که :
« با همه وجود در انتظار ولی عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) باش و حال انتظار را با مشیّت حقّ همراه کن.»
جناب شیخ به هنگام دفن جوانی میگوید: « دیدم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام آغوش خود را برای جوان گشود، پرسیدم: این جوان آخرین حرفش چه بود؟ گفتند این شعر:
منتظران را به لب آمد نفس
ای شه خوبان تو به فریاد رس»(۲)
عید ولایت را به همه شیعیان و محبین صاحب العصر و الزمان تبریک و تهنیت می گویم
ان شاء الله آخرین سالی باشد که ما در غیبت به سر می بریم .
متقی صالح ، حاج شیخ محمد کوفی شوشتری ساکن شریعه ی کوفه فرمود :
در سال 1315 قمری با پدر بزرگوارم – شیخ محمد طاهر – به حج مشرف شدیم در هنگام برگشت من در خدمت پدرم بودم برای او قاطری کرایه کرده بودم خودم هم سوار بر شتر به همراه کاروانی مسیر را می پیمودیم در راه نهر های کوچک بسیار بود و شتر من به خاطر ضعف کند حرکت میکرد تا به نهر (عاموره ) رسیدیم . این نهر خیلی عریض بود و عبور از آن دشوار . پلی هم نداشت که از روی آن رد شویم لذا شتر را در نهر انداختم و با هر دردسری بود از رودخانه عبور کردیم آن طرف نهر بلند و پر شیب بود پاهای شتر را با طناب بستیم و آن را کشیدیم اما حیوان همان جا خوابید و هر کاری کردیم دیگر حرکت نکرد و از جای خود بر نخواست . متحیر ماندم که چه کنم ، سینه ام تنگ شد و مظطر شدم کاری هم از دستم بر نمی آمد لذا رویم را به طرف قبله کردم و به حضرت بقیة الله ارواحنا له الفداء استغاثه و توسل کردم و عرض نمودم :
یا فارس الحجاز یا ابا صالح ادرکنی . افلا تعیننا حتی نعلم انّ لنا اماما یرانا و یغیثنا (ای تک سوار سرزمین حجاز یا ابا صالح المهدی ( علیه السلام ) به فریادم برس چرا آقا به فریادمان نمی رسی ، تا ما بدانیم امامی داریم که همیشه ما را مد نظر دارد و به فریادمان می رسد ؟ )
در همان لحظه ناگاه دیدم دو نفر نزد من ایستاده اند ، یکی جوان و دیگری کامل مردی بود . به آن مرد جوان سلام کردم او جواب داد خیال کردم یکی از اهل نجف است که اسمش محمد بن الحسین و شغلش بزازی است . فرمود : ( نه من م ح م د بی الحسن (عج) هستم )
عرض کردم این شخص کیست ؟ فرمود : ( این خضر است و وقتی دید من محزونم به رویم تبسم نمود و بنای ملاطفت را گذاشت و از حالم جویا شد .
گفتم : شتر من خوابیده است و از جایش تکان نمیخورد و ما در این صحرا مانده ایم . نمیدانم مرا به خانه می رساند یا نه ؟
ایشان نزدیک شتر آمد و پایش را بر زانوی آن گذاشت و و سر خود را کنار گوشش برد، ناگهان شتر حرکت کرد و به طوری سر پا ایستاد که خیال کردم میخواهد از جایش پرواز کند .
آن بزرگوار دستانش را بر سر حیوان گذاشت حیوان آرام شد . بعد روی خود را به من کردند و سه مرتبه فرمودند : (نترس تو را می رساند .) سپس فرمودند : دیگر چه میخواهی ؟
عرض کردم : میخواهید کجا تشریف ببرید ؟
فرمودند : میخواهم به خضر - نام مکانی در شرق سماوه ـ بروم .
گفتم : بعد از این شما را کجا ببینم ؟ فرمودند : «هر جا بخواهی می آیم »
گفتم : خانه من در کوفه است . فرمودند : «من مسجد سهله می آیم »
و در این جا ، همین که دوباره متوجه آن دو نفر شدم ناگهان از جلوی چشمانم غائب شدند . به راه افتادیم ، تا این که نزدیک غروب آفتاب ، به خیمه های عده ای از بدویها رسیدیم و به خیمه شیخ و بزرگ آنها وارد شدیم .
شیخ گفت : شما از کجا و از چه راهی آمده اید ؟ گفتیم : ما از سماوه و نهر عامور می آییم .
از روی تعجب گفت : سبحان الله راه معمول سماوه به نجف این نیست . با این شتر و قاطر چگونه از نهر عبور کردید ، حال که این گودی اش به حدی است که اگر کشتی در آن غرق شود ، دکلش نمایان نخواهد شد !!
بالاخره بعد از این قضیه ، شتر ما را تا مقابل قبر میثم تمار آورد ، و در آنجا روی زمین خوابید . من نزدیک گوشش رفتم و آهسته به او گفتم : بنا بود تو ما را به منزلمان برسانی .
تا این حرف را شنید ، فورا حرکت کرد و به راه افتاد تا ما را به خانه رسانید . بعد ها شتر صبح که می شد از منزل بیرون می رفت و رو به صحرا می نمود و به چرا مشغول می شد بدون آن که کسی از او مواظبت کند غروب هم به جایگاه خود در منزل ما بر میگشت و مدتها به همین منوال بود .
اما امروز به يه مطلبي بر خوردم ديدم عين حقيقته .
يه سخن از امام خميني – رضوان الله تعالي عليه – (در مقدمه کتاب شرح حديث جنود عقل و جهل) که ضمن تاکيد بر عدم کارآيي کتابهاي علمي و فلسفي درباره اخلاق نوشته شده بود:
( به نظر قاصر ، اخلاق علمي و تاريخي و همين طور تفسير ادبي و علمي و شرح احاديث بدين منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعيد قريب نمودن است …به عبارت ديگر کتاب اخلاق ، موعظه کتبيه بايد باشد و خود معالجه عيبها و دردها کند نه آنکه راه علاج نشان دهد . ريشه هاي اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن ، يک نفر را به مقصد نزديک نکند و يک قلب ظلماني را نور ندهد و يک خلق فاسد را صلاح ننمايد . کتاب اخلاق آن است که با مطالعه آن نفس قاسي، نرم ريال غير مهذب ، مهذّب و ظلماني ، نوراني شود ، و آن به آن است که عالم در ضمن راهنمايي ، راهبر ، و در ضمن ارئخ علاج ، معالج باشد و کتاب ، خورد داروي درد باشد نه نسخه دوا نما .)
حقيقت اينه که بسياري از کتابهاي اخلاقي که ميخونيم اصلا فايده نميکنه يا شايد يه مدت مفيد باشه اما بازم برميگرديم سر خونه اولمون . اما به نظر بهترين راه ديدن الگو هاي عيني اخلاقيه که آدم با ديدنشون با مقايسه کردنشون با خودش بتونه دقيقا خودش رو بسازه و بفهمه کجاي کارش اشکالش داره .
منم که ميخواستم براي آمادگي براي ظهور کتابهاي اخلاقي بخونم بهتر ديدم برم سراغ کساني که امام زمان (عج) ازشون راضي بوده تا شايد بتونم خودم رو شبيه اونا کنم .
يکي از اين افراد شيخ رجب علي خياط بوده . خوشا به حالش . درباره اش حتما شنيديد . بزرگترين هنر شيخ اين بود که به کيمياي محبت خدا دست پيدا کرده بود ، خودش ميگفت:) حقيقت کيميا تحصيل خودِ خدا ست …. محبت به خدا ، آخرين منزل بندگي است … ميزان ارزش اعمال ، محبت عامل به خداوند متعال است .)
شيخ رجب علي خيلي هم از ما دور نيست متولد 1262 هجري شمسي بوده . در تهران متولد شده و پدرش مشهدي باقر يه کارگر ساده بوده وقتي رجبعلي 12 سالش بوده پدرش از دنيا رفت.
خانه شيخ :
خانه شيخ خانه اي خشتي و ساده بوده که هر وقت بارون ميومده سقفش چکه ميکرده فرزندش ميگه : يک روز باراني ،يکي از امراي ارتش با چند تن از شخصيتهاي کشوري به خانه ما آمده بودند ، ما لگن و کاسه زير چکه هاي باران گذاشته بوديم او وضع زندگي ما را ديد و رفت دو قطعه زمين خريد و آنها را به پدرم نشان داد و گفت يکي را براي شما خريده ام و ديگري را براي خودم .پدرم گفت : آن چه داريم براي ما کافي است .
حالا با خودم ميگم ما هم ادعاي قناعت داريم !!! اما قناعت ما کجا و قناعت مردان خدا کجا ....
جناب شيخ يکي از اطاقهاي منزلش را به يک راننده تاکسي اجاره داده بود ماهيانه 20 تومان از او کرايه ميگرفت تا اينکه همسرش دختري به دنيا آورد هنگامي که شيخ در گوش دختر اذان گفت يه دو توماني کنار قنداقش گذاشت و گفت: آقا يدالله حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جاي 20 تومان 18 تومان بده !!!
اما الان چي ؟ مستاجر بيچاره اگه بچه دار بشه صاحب خونه يا بيرونش ميکنه يا بايد کرايه رو بالا ببره !!!
تو رو خدا بياييم ببينيم امام زمان به سراغ چه جور آدمايي ميرفته شايد ما هم اصلاح بشيم .
لباس شيخ :
لباس شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسي که مي پوشيد نيمه روحاني بود اما نکته قابل توجهش اينه که حتي در پوشيدن لباس هم قصد قربت داشت . يه روز براي خوشايند ديگران عبا به تن کرد و در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند خود شيخ داستان رو اينگونه تعريف ميکنه :( نفس اعجوبه است شبي ديدم حجاب ]تاريکي باطن[دارم و طبق معمول نميتوانم حضور پيدا کنم ، ريشه يابي کردم با تقاضاي عاجزانه متوجه شدم که عصر روز گذشته که يکي از اشراف تهران به ديدنم آمده بود گفت : دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما بخوانم من براي خوشايند او هنگام نماز عباي خود را به دوش انداختم ....)
غذاي شيخ :
شيخ دنبال غذاهاي لذيذ نبود ، بيشتر وقتها از غذايهاي ساده استفاده ميکرد . سر سفره رو به قبله و دو زانو مي نسشت و به طور خميده غذا ميخورد و گاهي هم بشقاب را به دست ميگرفت هميشه غذا را با اشتها ميخورد و گاهي مقداري از غذايش را در بشقاب يکي از دوستان که دستش ميرسيد ميگذاشت .هنگام غذا خورد صحبت نميکرد و ديگران هم به احترام او سکوت ميکردند اگر کسي او را به مهماني دعوت ميکرد معمولا دعوتش را رد نميکرد .
شغل شيخ :
خياطي ميکرد . از اين رو به شيخ رجبعلي خياط معروف است . در کار خود بسيار جدي و کوشا بود تا آخرين روزهاي زندگي تلاش کرد تا با دست رنج خود زندگيش را اداره کند . با اين که ارادتمندان وي با دل و جان حاضر بودند زندگي ساده او را اداره کنند ، ولي او حاضر به چنين کاري نميشد .
چه خوب به احاديث عمل ميکرد . عبادت ده بخش دارد و نه بخش آن در طلب روزي حلال است .
شيخ در گرفتن اجرت براي کار خياطي بسيار با انصاف بود . به اندازه اي که سوزن ميزد و به اندازه اي که کار ميکرد مزد ميگرفت . به هيچ وجه حاضر نبود از مشتري خود چيزي دريافت کند . از اين رو اگر کسي ميگفت جناب شيخ اجازه بدهيد اجرت بيشتري بدهم قبول نميکرد .
اگر پس از انجام کار ميديد کمتر از مقداري که پيش بيني کرده کار انجام داده ، مبلغي را که به نظرش اضافه بود به مشتري باز ميگرداند .
يکي از روحانيون نقل ميکند که عبا و قبا و لبّاده اي بردم و به جناب شيخ دادم بدوزد گفتم چقدر بدهم؟
گفت : دو روز کار ميبرد چهل تومان . روزي که رفتم کار را تحويل بگيرم گفت : اجرتش ميشود بيست تومان گفتم : فرموده بوديد چهل تومان ؟ گفت فکر کردم دو روز کار ميبرد ولي يک روز کار برد .
انصافا اين جور آدما ديگه پيدا ميشن ؟
فکر کنم اگه بخواهيم درس اخلاق هم بگيريم بايد بياييم سراغ امثال رجب علي خياط.
ادامه دارد
